تبليغاتX
راز عشق
تو دلم این همه غم جا نمی گیره ،،،، چی به جز غم داره اون دل که اسیر

من یاد گرفته ام با یادت زنده باشم و زندگی کنم  اما هنوز یک چیز هست که

یاد نگرفته ام که چگونه برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم

و نمیخواهم هیچ وقت یاد بگیرم تو نگران نشو عشق من فراموش کردنت

را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط حسین   | 

قسم به عشقمون قسم
همش برات دلواپسم
قرار نبود اینجوری شه
یهو بشی همه کسم

راستی چی شد، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم

راستی چی شد، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط حسین  

وقتی که نگات می شینه روی دیوار اتاقم
 عکس تو تو قاب چوبی دوباره میاد سراغم
 یاد اون روزا می افتم ، با تو بودن زیر بارون
 وقتی که شرمنده بودن ، پشیمون لیلی و مجنون
 یاد اون شبا می افتم ، لب اون چشمه ی جاری
 که گرفت از ما یه عکاس ، دو تا عکس یادگاری
یکی شون سهم تو بود و یکی شونم مال من بود
 کجا فکرشو می کردیم ، آخرش جدا شدن بود
زیر رعد و برق تقدیر ، من و تو با هم شکستیم
توی رؤیاهامون اما ، هنوزم صاف و یه دستیم
 گل سرخی اینجا روی طاقچس خاطرش هست و خودش مرد
 توی میدون زمونه ، من و تو بازی رو باختیم
 تقصیر طالع ما بود ، سرنوشتو خوب شناختیم
 مث اون کلاغ قصه ، که نمی رسید به خونه
دوس نداش که مال هم شیم دست بی رحم زمونه
اسمش اینه که تو رفتی ، یادگاریت رو به رومه
تو رو داشتن تا همیشه منتهای آرزومه
بی گناهی ، اما کوچت ، چه آتیشی زد به ریشه م
 همیشه بهت می گفتم ، نباشی دیوونه می شم
 می دونی ما بی گناهیم ، جرممون فقط وفا بود
 هیچ دلی راضی نمی شه ، که بگه تقصیر ما بود
 مخمل خاطره ی تو ، تو صندوقچه ی چوبی
 خوابیده مثل یه قصه ، پر راز و پر خوبی
تو رو می سپرم به دست صاحب پونه و خورشید
 اما افسوس و صد افسوس که تو رو به من نبخشید
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط حسین  

وقتی بالی برای جَهِش هم نداری بیخود پرواز را آرزو می کنی چه فرق می کند در بیست سالگی باشی یا در سی سالگی وقتی بالهایت شکسته باشد چه فرق می کند آسمان به چه رنگ باشد حتی توان آن را نداری سر بلند کنی به آسمان سلام کنی وقتی روحت پیر شود اصلا مهم نیست بیست باشی یا سی یا پنجاه خواهی نخواهی پیر شده ایی مثل همان بالی که خواهی نخواهی شکست ... مثل حس پرواز که مُرد ... حالا هی بشین و خودت را تحلیل کن باور نداری ولی تویی که با بالهایت نَفَس می کشی وقتی شکست پیر شده ایی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط حسین  

تنهایی و قفس
یکی نیست بگوید بغض شیشه ای رنگ چگونه شکست

و چشم های خیس ، پر از غزل

 یکی نیست بگوید من نه آنم که تو پنداشتی این قفس جای دلم نیست

دلم می میرد،من به پرواز پرستو بیمارم..

 یکی نیست بگوید باران برای بردنم باریده

باز کن زنجیر تنم را  این شیشه خالی، گور من نیست

این شیشه بی خدا

 یکی نیست بگویدکدام معمای دلم ، بی جواب مانده است

من پی کلید این قفس ،قفل سخت...

باز کن زنجیر تنم را

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط حسین  

با همه بي سر وسامانيم  باز به دنبال پريشانيم طاقت فرسودگيم هيچ نيست در پي ويران شدن آنيم آمده ام تا تو نگاهم كني عاشق آن لحظه طوفانيم دلخوش گرماي كسي نيستم آمده ام تا تو بسوزانيم آمده ام با عطش سالها تا تو كمي عشق بنوشانيم ماهي برگشته ز دريا شدم تا  تو بگيري و بميرانيم خوبترين حادثه ميدانمت خوبترين حادثه مي دانيم؟ حرف بزن ابر مرا باز كن ديرزماني است كه بارانيم حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه يك صحبت طولانيم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط حسین  

چه زیباست بخاطرتو زیستن وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن وچه تلخ وغم انگیز است ، دوراز توبودن ، و به عشق و دنیای تو نرسیدن می دانم که می دانی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ما هردومی دانیم مرز خواستن کجاست ومی دانم که می بینی قلبی راکه فقط برای تومی تپد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط حسین  

ای گل همیشه بهار من ، ای تو که نگاهت لرزه براندامم می اندازد و منه رنجوراز همه با

نگاه تو زنده ام .وقتی نگاهم درنگاهت گره می خورد دیگر همه چیز را فراموش می کنم و

مست عشق بازی با تو می شوم . در آن پاکی نجیب صورتت من غرق در نیازم . قدری صبر

کن ، نرو، پیشم بمان . بگذار این گره نگاهمان تا ابد بسته بماند بگذار تا ابد فقط به تو بیاندیشم .

صدایت و حرف هایت ،طوفانی در درونم به پا می کنند که حاصلش ویرانی نیست آبادانیست .

بمان کنارم ، همیشه و همه جا . معشوقه ی من تو هم چیزی بگو ، تو هم ندایی ده .

تو مینای درون منی و من عاشق توام .

همه جا بوی تو را می دهد چون که همیشه در ذهن منی . دیدگانم جز تو هیچ نمی بینند . اشکم

برای توست بفهم . من عاشقم . ای معشوقه ی من کمی بیشتر با من بمان . بی تو سرگیجه هایم

شروع می شوند و استواریم از دست می رود . همیشه پیشم بمان ای مینای وجود من ، ای

غمخوار تنهایی سکوت من

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط حسین  

دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم

شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده

آخ داره باورم می شه خنده به ما نیومده

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی یه عمره که دربه درم

حتی صدای نفسم می گه که توی قفسم

من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم

دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط حسین  

گاهی وقت ها سکوت رساتر از فریاد است و آن سکوت...

شایــد سـکوت نـهایت صداست نـهایت عشق و نـهایت بودن

و بـه همین دلیل این چـنـیـن خاموش است چــون می دانـــم

کـه عشق با هر چـیزی در آمیزد ذات او را عوض میـکند صدا

با تمام رهایی اش در بند زمان است و در اندک مدتی محو می شود

اما عشق در حصار هیچ چیز نیست و خود همه را محصور کرده

نهایت عشق تویی دوست داشتن تـو زیباست نیازی که در نهایت

عـشق اسـت و صــدایــی کـــــه در نــــهایــت خــامـــــوشی اسـت.

شاید اگر سکوت صدا میکرد رساتر از فریاد میشد ما از کنه هستی

بی خبریم نهایت هستی عشق است ولی نهایت عشق را نمی دانیم

عشق تو تا پایان جهان با من است حتی اگر مرا بسوزاند و خاموش کند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط حسین  

سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند:زمان، کلمات و موقعيت .

 

سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند:آرامش، اميد و صداقت.

 

سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند:رؤيا ها، موفقيت و شانس.

 

سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند:عشق، اعتماد به نفس و دوستان.

 

سه چيز در زندگي يک انسان را مي سازند:تلاش، اخلاص و موفقيت.

 

دو چيز در زندگي يک انسان را نابود مي کنند:غرور و دروغ

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط حسین  

ازبرای غم من سینه دنیا تنگ است   بهـراین موج خروشان دل دریا تنگ است

تا زپیمانه چشمان تـوسرمست شـدم    دیگـرانـدر نظرم دیده مینا تنـگ اسـت

بس که دل درسرگیسوی تو آویخته است   ازبـرای دل آشفته ما جا تنگ است

گفته بودی به دیدارمن آیی ز وفا    فـرصت ازدست مده وقت تماشا تنگ اسـت

سـربدامان تو زین پس نهم و ناله کنم   بهـرنالیدن مـن دامن صحرا تنگ اسـت

مگرامروز به بالین من آیی که دگر  عمرکوتاه مرا وعده فردا تنگ است

خنـده غنچه فــرومرد زبیـداد خـزان   چه توان کرد که چشم و دل دنیا تنگ است

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط حسین  

دورم ز تو ای خسته خوبان چه نویسم

من مرغ اسیرم به عزیزم چه نویسم  

ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد 

با آن دل گریان به عزیزم چه نویسم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط حسین  

نمی دانم تو میدانی که من بی تو بهاران را نمیخواهم....

نمیدانم تو میدانی که من بی تو درخت خشک پاییزم که باران را نمیخواهم...

من از آب زلال چشمه ها چیزی نمیخواهم ، اگر بی تو گل نرگس نروید در درون

باغ چشمانم و من بی تو....  و من بی تو ....

و من بی تـــــو پـــــریشانم . پــــــــریشان ...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط حسین   |